رژيم صهيونيستى سه دليل عمده براى مالكيت فلسطين عنوان مى‏كند

      الف) طرح ادعاى مالكيت سرزمين باستانى

     ب) قطعنامه 181 مجمع عمومى جامعه ملل

     ج) اعلاميه بالفور

  طرح ادعاى مالكيت سرزمين باستانى

     ابتداء به مورد طرح ادعاى مالكيت سرزمين باستانى پرداخته كه يهوديان طرح ادعاى مالكيت
سرزمين باستانى را عنوان كردند.

     هرتزل خطاب به ويليام دوم امپراتورى آلمان نوشت كه:«ما يهوديان مالكيت معتبرى براى سرزمين
مقدس نداريم از زمانى كه اين سرزمين در حاكميت يهوديان بود نسلهاى بسيار آمده و رفته‏اند [1]

ادعاى صهيونيستها مبنى بر حق تاريخى بر سرزمين فلسطين بوسيله آژانس بين‏المللى يهود به شوراى
عالى نيروهاى متفقين در كنفرانس صلح پاريس در سال 1919 تسليم شد.

     اين آژانس خواستار برسميت شناخته شدن حق ملت يهود براى تاسيس يك ميهن ملى در سرزمين
مقدس شده بود اعلاميه آژانس يهود به حقى اشاره داشت كه بر اساس پادشاهى عبرى در هزاره اول قبل
از ميلاد مسيح در بخشى از فلسطين وجود داشت بر اساس اين اعلاميه «ارتز اسرائيل زادگاه مردم يهود بود».

اين ادعاى آژانس يهود از اعتقاد شديد صهيونيسم به اسطوره «سرزمين موعود »كه كتاب مقدس به آن
اشاره كرده است نشان مى گيرد آنچه از متون تاريخى تورات بدست مى‏آيد مرزهاى اين سرزمين
وگسترده آن از نيل تا فرات بيان شده است .

«به اخلاف تو ،اين سرزمين را از رود مصر تا شرط بزرگ ،شط فرات اعطاء مى‏كنم»[2]


چنانچه هرتزل در پاداشتهاى روزانه‏اش عنوان مى‏كند .

«سرزمين مطلوب گسترده پهناورى بين مصر و رود فرات است».

     آژانس يهود اعلام كرد كه يهوديان جديد جانشين عبريان باستان هستند كه روميها آنها را از فلسطين
بيرون رانده بودند بن‏گورين اعلام كرد .

«اين حق ماست كه در فلسطين باشيم ما آنجا در وطن خود هستيم از زمانى كه مردم يهود وجود داشته‏اند فلسطين
وطن ملى آنها بوده وهست وخواهد بود»

      هرچند اين ادعاها خود جاى سئوال دارند ولى آيا يهوديان امروز در فلسطين اشغالى بازماندگان
يهوديان پيش از مسيح ويا هم عصر مسيح هستند عبرى‏ها در قرن دوازدهم پيش از ميلاد مسيح يك
جامعه عمده در فلسطين را تشكيل مى‏داند و در حدود هزار سال قبل از ميلاد مسيح دولتى در آنجا مستقر
كردند اما بيشتر از آنها كنعانيان در اين سرزمين زندگى مى‏كردند لازم به توضيح است كه فلسطينيان نيز
بازماندگان كنعانيان هستند

در مورد فلسطين اولين دوره‏اى كه براى آن مدرك وسند معتبر در مورد هويت متصرفان وجود دارد هزاره
دوم پيش از ميلاد مسيح است در آن زمان عمده‏ترين گروه جمعيتى فلسطين كنعانيها بودند احتمال
مى‏رود آنها 3500سال پيش از ميلاد مسيح از شبه جزيره عربستان به فلسطين مهاجرت كردند.

به علت وجود كنعانيها فلسطين در هزاره دوم قبل از ميلاد مسيح سرزمين كنعان خوانده مى‏شد .يهوديان
معتقد هستند كه ملت ابراهيم از شهر اور ،واقع در سومر مهاجرت كرده ودر حوالى 2200 سال قبل از
ميلاد مسيح در فلسطين مستقر شده‏اند، پيروزى ايشان بر كنعانيها همان استيلاى عبرانيان بر زمينى بوده
است كه «خدا به آن وعده داده بود»

     ويل دورانت در كتاب تاريخ تمدن خود چنين مى‏نويسد؛

«فاتحان هر اندازه توانستند از كنعانيان كشتند وبا آنان كه زنده ماندند زناشوئى كردند كشتار و خونريزى حدى نداشت و
چنانچه از كتاب مقدس بر مى‏آيد اين قتل عام به فرمان خدا ورضاى او صورت گرفته است »

جدعون درآن هنگام دو شهر را تسخير كرد 120000نفر از مردان را كشت تنها در سالنامه آشورى است كه چنين كشتارى را
در جنگها مى‏توان ديد.»

     با پيروى از اين روش واقع‏بينانه و چشم پوشيدن از احساسات و عواطف بود كه قوم يهود «ارض
موعود» را به تصرف خود درآورد.
[3]

    هرچند قبل از بنى‏اسرائيل بقايايى از دوره نئاندرتال از نواحى مجاور درياى جليل بدست آمده است
پنج استخوان نئاندرتال در غارى در نزديكى حيفا كشف شده است به احتمال قوى فرهنگى موسترى كه
در حوالى 4000 ق.م در اروپا به گل نشسته بود تا فلسطين امتداد داشته است .

در اريحا ضمن حفارى كف اتاقها آتشدانهاى از عصر نوسنگى بيرون آمده كه تاريخ ناحيه را به اواسط
عصر ميانه متوسط مفروغ مى‏رساند [4]

    ديگر گروههاى جمعيتى فلسطين در آن دوره بابلى‏ها ،سومرى‏ها، اگدى‏ها ،فنيقى‏ها، عبرى‏ها و
فلسطينيها بودند.

     همچنانكه گفته شد عبرى‏ها در قرن دوازدهم پيش از ميلاد مسيح يك جامعه عمده در فلسطين را
تشكيل مى‏دادند و در حدود 1000 سال قبل از ميلاد دولتى را در آنجا مستقر كردند. در ناحيه‏اى كه امروز
اعراب آن را كرانه باخترى رود اردن مى‏نامند در سال 1930 پيش از ميلاد كشور عربى به يك كشور
شمالى به  نام اسرائيل در سامريه و يك كشور جنوبى به نام يهودا در يهوديه تقسيم شد عربيها در يهوديه
اكثريت را دارا بودند اگر چه مشخص نيست آنها اكثريت جمعيت سامريه تشكيل مى‏دادند يا نه؟ در سال
820ق.م حاكميت عبريان در سامريه به دست آشوريها افتاد و در سال 590 پيش از ميلاد حاكميت آنها
در يهوديه توسط بابليها منهدم شد و آنان از آن سرزمينها بيرون رانده شدند درحالى كه روستائيان باقى
ماندند از اين اخراج شدگان در سال 500 ق.م.به يهوديه بازگشتند.

     در حدود سال 150 ق.م. عبرى‏ها حاكميت خود را در يهوديه بازيافتند آنها بازگشتند وبه دليل رابطه
شان با يهوديه يهودى خوانده شدند در آن دوره آنان سلطه خود را بر بخش وسيعى از سرزمين فلسطين
امروز توسعه دادند رومى‏ها در سال 63 ق.م.اداره اين سرزمين را بدست گرفتند ودر سال 133 ميلادى
يهوديان بيرون رانده شدند از آن پس جمعيت فلسطينيها كنعانيها يونانيها و روميها بود

بنابراين يهوديان قرن بيستم غالباً اعقاب آنهايى هستند كه بعداً به دين يهود درآمدند وپيوند نژادى، با
اسرائيليها يا عبرى‏ها كه در فلسطين و در زمان حضرت مسيح (ع) يا قبل از وى زندگى مى‏كردند ندارند
حتى مورخين يهودى خود نيز به اين حقيقت معترف هستند كه اسرائيليهاى امروزى اعقاب قوم
بنى‏اسرائيل نيستند حتى بسيارى از يهوديانى كه در يهوديه وجليله باقى ماندند به مسيحيت گرويدند و
هويت يهودى خود را از دست دادند.

     بنابراين اين ادعاى تاريخى كه يهوديان امروز اعقاب بنى اسرائيل هستند و وارژين ارض موعود
مى‏باشند هيچگاه از جهت تاريخى صحت ندارد بلكه كنعانيها قبل وبعد از يهوديان در فلسطين بوده و
ساكنين اصلى اين سرزمين كنعانيها (اجداد اعراب امروزى) بودند

حتى اگر اين ادعا مورد قبول واقع مى‏شدند وسندى دال بر ارتباط تاريخى يهوديان امروز با بنى‏اسرائيل
عصر مسيح ارائه مى‏گشت اين اسناد و ادعاهاى ارضى برمبناى مالكيت باستانى به هيچ وجه به رسميت
شناخته نشده‏اند

كميسيون «كينگ .گرين» امريكا بيان داشت كه اين ادعا كه اغلب توسط نمايندگان صهيونيست مبنى بر
وجود حق آنان نسبت به فلسطين ارائه مى‏شد براين اساس در دو هراز سال پيش در تصرف آنها بوده
است  نمى‏تواند بطور جدى در نظر گرفته شود [5]

از سوى ديگر اگر اين ادعاهاى تاريخى پذيرفته مى‏شود ايران و ايتاليا مى‏توانستند ادعاى مالكيت بر تمام
سرزمينهاى آسيا واروپا را داشته باشند .

كه چنين ادعاى مى‏تواند عواقب بسيار خطرناكى را براى ثبات و صلح جهانى دربرداشته باشد وهم اكنون
نيز شاهد هستيم كه رژيم صهيونيستى تا چه اندازه تهديد كننده امنيت وبرهم زننده ثبات منطقه
خاورميانه است.

 

قطعنامه تقسيم فلسطين (181 مجمع عمومى)

يكى از دلايل ديگرى كه صهيونيستها براى قانونى جلوه دادن اشغال فلسطين ارائه مى‏كند و بدان استناد
مى‏كند قطعنامه 181 مجمع عمومى سازمان ملل متحد است بنابر اين قطعنامه 57% از خاك فلسطين به
يهوديان كه كمتر از 32% جمعيت فلسطين را تشكيل مى‏داند اختصاص داده شد

آنچه كاملاً آشكار است قطعنامه تقسيم فلسطين علاوه بر اينكه مواد 10 و 14 قانون منشور ملل متحد را
كه مقرر شده كه استفاده از حقوق اقوام وملتها را به خود آنها تخصيص داده شود را نقص مى‏كند


از طرفى ديگر آنچه كه در اساس نامه سازمان ملل متحد آمده است بيان مى‏دارد كه مجمع عمومى تنها را
حل و پيشنهاد ارائه مى‏دهد و قطعنامه‏هاى مجمع عمومى جنبه اجرائى ندارد بنابراين آنچه كه مشخص
است اين قطعنامه به هيچ وجه اثرالزام آور قانونى براى كشورها نداشته است

پروفسور برولى دراين مورد ابراز داشت

«موارد متعددى موجب تشكيك در صلاحيت ملل  متحد است كه بتواند در مورد سرزمين سمتى اعطاء
كنند از جمله اينكه ملل متحد نمى‏تواند نقش حاكميت اراضى را به عهده داشته باشد پس راى 1947 كه
متضمن طرح تقسيم فلسطين است مسلماً خارج از صلاحيت ملل متحد است .

بنابراين مجمع عمومى هيچگاه صلاحيت واگذارى سرزمينى را كه داراى صاحبان مشخصى است به
گروه ديگرى را ندارد وبه گفته آباابان(سفير وقت اسرائيل در ملل متحد) اسرائيل نخستين كشورى است
كه توسط سازمان ملل متحد متولد شده است آرى اين تولد نامشروع ويك بدعتى بزرگ درحقوق
بين‏الملل بود كه از طرفى ديگر عوامل بسيار مهم ديگرى در تصويب اين قطعنامه نقش داشتند
على‏الخصوص نزديكى آمريكا با صهيونيسم بين‏الملل وهمسو شدن آنها على‏الخصوص پس از دورى
صهيونيستها از بريتانيا باعث شد كه ايالات متحده ساير اعضاى مجمع عمومى را براى راى دادن به اين
طرح تحت فشار قرار دهد.

اين قطعنامه بيشتر حل سياسى بود تا حل تاريخى وحق تعيين سرنوشت را از ملت فلسطين گرفت ويك
بار ديگر شعارهاى ملل به اصطلاح متمدن در مورد دموكراسى و حقوق بشر به زير سئوال رفت وعملا
نشان داد كه دموكراسى از ديدگاه دول غربى برابر با منافع بيشتر است .اين دروغگوئى نه يك خيانت به
ملت فلسطين بلكه توهين آشكار به انسانهاى روى زمين بود فلسطينى‏هاى سيه‏روز مجبور بودند تاوان
نازيها را پس دهند آرى آنها به راستى ملت مظلومى هستند.

 

اعلاميه بالفور

متن اعلاميه بالفور(نوامبر 1971)


               وزارت امورخارجه

               لرد روتشليد عزيز

بسيار خوشوقتم زيرا كه از طرف دولت اعلى‏حضرت در جهت همدردى با اعمال صهيونيستى يهود،به كابينه
تسليم شده و بوسيله آن مورد تصويب قرار گرفته است به اطلاع شما برسانم.

«دولت اعلى‏حضرت تأسيس يك موطن ملى براى مردم يهود درفلسطين را بديده مساعد مى‏نگرد وبهترين
تلاشهاى خود را براى تسهيل وصول به اين هدف بكار مى‏برد وصريحاً تاكيد مى‏ورزد كه هيچ عملى نبايد به زيان
حقوق مدنى ومذهبى جوامع غيريهودى موجود در فلسطين يا حقوق و موقعيت سياسى يهوديان در هيچ كشور
ديگر ،صورت گيرد باعث امتنان من خواهد بود اگر اين اطلاعيه را به اطلاع فدراسيون صهيونيست
برسانيد»ارادتمند شما آرتور جميزبالفور

 

متن فوق مربوط به اعلاميه بالفور است واين سند يكى از دلايلى است كه صهيونيستها براى توجه به
مشروعيت رژيم اسرائيل به آن استناد مى‏كنند.

هرچند كه اين اعلاميه اساساً حقوق ساير جوامع را مخدوش مى‏كرد وحق تعيين سرنوشت را از آنان
مى‏گرفت اما حتى در اين اعلاميه هيچ صحبتى از تشكيل يك دولت يهودى به ميان نيامده است آنچه كه
منظور اين اعلاميه بود ايجاد يك كانون يهود براى يهوديان بود اما صهيونيستها نه تنها حقوق جوامع غير
يهودى را ناديده گرفتند بلكه شروع به آزاد واذيت يهوديان در كشورهاى ديگر نمودند تا آنها را وادار به
مهاجرت به فلسطين كنند.

اين اعلاميه بسيارى از تعهدات بريتانيا نسبت به اعراب ونيز قرارداد سايكس پيكو را ناديده گرفت اين
اعلاميه با وعده‏هاى ماكماهون به شريف حسين تضاد داشت چون فلسطين را از منطقه و محدوده
مرزهاى حكومت آينده عرب حذف كرده وبه يهوديان مى‏داد.

از طرفى ديگر اعلاميه بالفور با توافق سايكس پيكو همگون نبود چرا كه در اين اعلاميه فلسطين و اماكن
مقدسه آن تحت نظارت يك رژيم بين‏المللى قرار گرفته بود

آنچه كه از لحاظ حقوقى آشكار است دولت  استعمارى بريتانيا حق نداشته است سرزمينى را كه به او
تعلق ندارد به افرادى بدهد كه هيچ گونه حقى نسبت به آن نداشته‏اند چرا كه فلسطين سرزمين اعراب بود
اعرابى كه صهيونيستها حقى براى آنها قائل نبودند از طرفى جامعه ملل نيز حق قيموميت انگلستان
برفلسطين را پنج سال بعد يعنى در ژون 1922 اعلام كرد در سال 1917 بريتانيا هيچ‏گونه حقى نسبت به
اين سرزمين نداشته است

اعلاميه بالفور وحقوق اساسى مردم فلسطين را نقص كرده چرا كه متفقين نيز رسماً پذيرفته بودند كه مردم
غير ترك امپراطورى فلسطين بايد از قيد سلطه رهايى يابند و اداره آنها براى تأسيس حكومتهاى ملى
اصل اساسى تلقى شود.آرى اعلاميه بالفور نه تنها حق اعراب را ناديده مى‏گرفت بلكه موازين حقوقى را
نيز نقص مى‏كرد اساساً اعلاميه‏اى به هيچ وجه نمى‏تواند سندى براى مشروعيت يك موجود نامشروع
ويك غده سرطانى باشد.

 

اسرائيل از ديدگاه حقوق بين‏الملل

به موجب كنوانسيون مونتو مورخه 1933 دولت بعنوان يك شخص حقوق بين‏الملل بايد داراى شرايط
زير باشد
[6]

الف) جمعيت دائمى           ب) سرزمين معين           ج) حكومت          د) اهليت برقرارى
رابطه باديگر ملل

الف) در مورد جمعيت دائمى

وقتى به جمعيت اسرائيل نگاه كنيم مى‏بينم كه در چند سال گذشته اكثر يهوديان از كشورهاى ديگر به اين
سرزمين مهاجرت نموده‏اند حتى به از مدتها معلوم شد كه قضيه كشتار يهوديان توسط هيتلر نيز بهانه‏اى
براى اين بوده است كه آلمان جهت سكونت يهوديان ناآمن باشد تا آنها به سرزمين فلسطين مهاجرت
نمايند و در سالهاى اخير نيز تعداد زيادى از كشورهاى روسيه و آفريقائى وآمريكايى به اين سرزمين
مهاجرت نمودند كه اين خود جمعيت اين كشور را به علت تحرك زياد زير سئوال قرار مى‏دهد. وديگر
اينكه فلسطينيان را به زور از خانه‏هايشان بيرون مى‏راند وبه جاى آنها افراد يهودى را ساكن مى‏نمايد كه
اين شيوه نافى قواعد بين‏المللى مى‏باشد

ب) سرزمين معين :


با  توجه به اينكه دولت اسرائيل حد و مرز مشخصى را تعيين ننموده است و مرز حقوقى خود را از فرات
تا نيل معرفى مى‏كند كه شامل كشورهاى مصر سوريه عراق مصر مى‏باشد واين كشورها هركدام مستقل
مى‏باشند پس نمى‏توان براى آن سرزمينى مشخص در نظر گرفت. آنچه كه مشخص است اين رژيم
معمولاً درباره چشم‏اندازه مرزهاى اسرائيل گاه از ارزشهاى دينى وتاريخى دم مى‏زند و اشغال كرانه
باخترى را توجيه مى‏كند وگاه با برداشتهاى استراتژيك اشغال مناطقى چون جنوب لبنان وجولان را براى
امنيت خود ضرورى مى‏داند اين توجيهات با مفهوم درست واژه وطن تعارض دارد .

ج) حكومت :

دراين خصوص روشن است كه نه تنها حكومت اسرائيل نماينده همه مردم اسرائيل نيست بلكه باعث
آوارگى ساكنين فلسطين شده است رژيمى كه ساكنين اصلى فلسطين را فقط در سطح يك شهروند درجه
دو محسوب مى‏كند حقوق اعراب را نقص مى‏كند وسرزمين هايشان را به بهانه‏هاى واهى تصاحب
مى‏كند نمى‏تواند نماينده مردم فلسطين باشد

د) رابطه با ديگر ملل

از طرفى ديگر اين رژيم به هيچ وجه صلاحيت برقرارى رابطه با دول ديگر را ندارد رژيمى كه به ديگر
ملتها به ديده پست مى‏نگرد.وبه هيچ وجه اهداف توسعه طلبانه خود را مخفى نگه نمى‏دارد

باتوجه به موارد كه شرح آن را گفتيم اين رژيم داراى سه شرط اساسى اول به هيچ وجه نمى‏باشد بنابراين
فاقد مشروعيت بين‏المللى است .

 

چگونه اسرائيل به اينجا رسيد

دو دليل عمده وجود دارد كه اسرائيل به اين سرعت اكثر سرزمين فلسطين را تصاحب نمود كه به آن
مى‏پردازيم

الف) انگليس عامل اصلى تشكيل اسرائيل به حساب مى‏آيد

بعد از اينكه عبدالناصر رهبر مصر كانال سوئز را ملى كرد بزرگترين ضربه بر دولت بريتانيا وارد شد به
طورى كه به از اين جريان و ملى شدن نفت ايران يكى يكى از مستعمرات انگلستان به استقال رسيد
وشاه‏رگ حياتى آن از بين مى‏رفت و باقدرت يافتن عبدالناصر انگلستان به اين فكر افتاد تا در برابر مصر
يك حكومت تشكيل دهد كه موازنه قدرت به نفع انگلستان باشد و بر اين شد كه يهوديان سراسر دنيا
جمع شوند و تشكيل يك حكومت هم مرز با مصر را بدهند و اگر پشتيبانى‏هاى انگلستان در سال 1967
نبود هرگز اسرائيل تشكيل نمى‏شد و از اين طريق هم اعراب گول خوردند و قيموميت خود را به انگلستان
سپرده كه باعث بردگى آنها شده و از طرفى دولت اسرائيل را تشكيل داد.

 

ب) پشتوانه و اقتصادى در دنيا

 به كمى دقت به اين نكته كه اكثر اقتصاددانان بزرگ دنيا و گلوگاههاى اقتصادى دنيا در دست يهوديان قرار
دارد پى مى‏بريم كه اين كشور با استفاده از اين حربه اقتصادى به فشار بر ديگر ملل از جمله انگلستان
وامريكا كه اكثر اقتصاددانان را در خود جا داده است مى‏تواند حربه‏اى باشد تا اهداف سياسى نظامى
خود را در دنيا به ديگران به قبولاند. ودر دنياى كنونى كه اقتصاد حرف اول را مى‏زند و نبض اقتصادى دنيا
در دست يهوديان قرار دارد وعامل موفقيت براى اسرائيل مى‏باشد. در گذشته نه چندان دور شاهد انفجار
برج تجارى دنيا بوديد كه حتى يك يهودى در آن حضور نداشت واين نشانه‏اى از اينكه اين مهره‏هاى
اقتصادى عامل سياسى براى اسرائيل هستند وديگر اينكه پول سرشار يهوديان باعث گرديد كه
فلسطينيان زمينهاى خود را به بهاى گزاف به يهوديان بفروشند و دامنه اشغال آنها را گسترش دادند.

 

ج) قوانين وقطعنامه‏هاى سازمان ملل

از سال 1947 تا كنون 65 قطعنامه براى اسرائيل صادر گرديده است كه همگى به نفع اسرائيل بوده است

كه اولين آن 181 مى‏باشد كه 57% خاك فلسطين به اسرائيل واگذار شد و ديگر اينكه هر قعطنامه‏اى كه
تصويب مى‏شد ضرر ديگرى براى فلسطين بود از جمله پيمان اسلو كه به موجب آن پليس از دولت
فلسطين و ارتش از دولت اسرائيل باشد كه در آن هنگامى كه حكومت نظامى اعلام مى‏گردد پليس از
فعاليت افتاده وارتش به فعاليت  مشغول مى‏شود و فعاليت ارتش تردد بيش از سه نفر ممنوع مى‏باشد و
زمينهاى كشاورزى كه در اين مدت باير بمانند به وزارت كشاورزى واگذار مى‏گردد واز اين طريق بود كه
اكثر زمينهاى كشاورزى فلسطينيان را به بهانه باير بودن در اشغال وتصرف خود قرار دادند .

اين چنين بود كه مالكيت قبله اولين مسلمين به دست رژيم غاصب افتاد واكنون با بهانه‏هاى واحى هر روز
به يك گوشه از اين سرزمين حمله كرده و از بين مى‏برد تا شايد بتواند تمامى آن را تصاحب نمايد. اما
خون شهيدان فلسطين بى‏تاثير نخواهد ماند .
وسلام

 

 


 

 

«منـابع»

     منابع تحقيقاتى دفتر سياسى ارتش

     تاريخ تمدن      ويل دورانت

     نگاهى به ادبيات فلسطين     غسان كنفانى

     حقوق بين‏الملل عمومى     هوشنگ مقتدر

     روزنامه اطلاعات      مورخه 22/2/77صفحه سياسى

     فلسطين واسرائيل روياروئى با عدالت     جان كوئيگلى ترجمه سهيلا ناصرى انتشارات دفتر مطالعات وزارت
امور خارجه

     نداى القدس     سال دوم شماره 30

     ريشه‏هاى بحران در خاورميانه     احمد رشيدى

     كتاب تورات     سفر تثنيه

 

 

 



[1]» ريشه‏هاى بحران در خاورميانه

 

[2]»تورات ،سفر تثنيه

 

[3]» تاريخ تمدن ويل دورانت

 

[4]»تاريخ تمدن-ويل دورانت 

 

[5]» فلسطين واسرائيل روياروئى با عدالت 

 

[6]» حقوق بين‏الملل عمومى