خلاصه ای از نظریه پردازان جامعه شناسی معرفت
معرفت شناسی از دیدگاه اگوست کنت
كنت با اعتقاد راسخ به فلسفه اثبات گرایی (پوزیتیویسم - positivism) معتقد بود باید برای علوم انسانی نیز حیثیتی مشابه علوم تجربی قایل شد، به این معنی كه علوم انسانی نیز باید از ابزار پژوهش تجربی استفاده كنند. كنت بر این باور بود كه جوامع انسانی از سه مرحله الهی، فلسفی، و علمی عبور كرده اند (بعضا مرحله اساطیری را نیز می افزایند). در جوامع اساطیری، كاهنان رهبران جامعه به شمار می روند، در جوامع الهی كه تبلور تاریخی آن قرون وسطی است، پیامبران، و در عصر رنسانس و پس از آن فیلسوفان. اما در دورهٔ كنونی (عصر علمی) دانشمندان و جامعه شناسان رهبران جامعه خواهند بود. البته ممکن است در هر جامعه ای بازمانده های فکری اعصار گذشته رسوب کرده باشد .کنت در روش تاریخی خود قانون مراحل سه گانه پیشرفت زندگی اجتماعی را ارائه می کند. از نظر او نحوه تفکر آدمی و زندگی اجتماعی همواره در بستر تاریخ یکنواخت و ثابت نبوده است بلکه دوره های مختلف فکری و اجتماعی که به طور مشخصی از یکدیگر متمایز هستند، در تاریخ وجود داشته است. او تاریخ بشریت را به سه دوره مجزا تقسیم می کند:
1- خداشناختی (ماوراء الطبیعی، مذهبی) 2- انتزاعی: تجریدی (مابعد الطبیعی، فلسفی) 3: اثباتی (طبیعی، علمی)
ایستایی و پویایی اجتماعی: حال به منظور شناسایی قوانین بنیادی زندگی اجتماعی، کنت به دو مفهوم اساسی در تحلیل و بررسی زندگی اجتماعی می پردازد. یکی نظم و دیگری پیشرفت. کنت از سویی به این مسئله می پردازد که « نظم » چگونه در جامعه مستقر می شود، و دیگر آن که جامعه چگونه تحول می یابد و « پیشرفت » می کند.
کنت زمانی که به سوی تحلیل وضعیت موجود می رود، و می کوشد چگونگی استقرار نظم موجود را بررسی کند در جهت مطالعه ایستایی اجتماعی حرکت می کند، اما زمانی که در پی بررسی روند تحولات جامعه در بستر تاریخ می باشد، در واقع می کوشد پویایی های زندگی اجتماعی را مورد مطالعه قرار دهد.
ایستایی اجتماعی: کنت در بررسی نظم اجتماعی ِ موجود، تحت تاثیر زیست شناسی، جامعه را به مثابه یک کل در نظر می گیرد. یک کل ارگانیک که در آن بخشهای مختلف جامعه همچون اندامهای مختلف در بدن انسان در کنار یکدیگر و در ارتباط با یکدیگر قرار دارند. او خانواده، طبقات و شهرها را به ترتیب به سلولها، بافت ها و کل بدن موجودات زنده تشبیه کرد. حال از نظر کنت عوامل استقرار نظم در یک دوره عبارتند
- نهادهای اجتماعی : این نهادها مرتبط با فرهنگ هستند که عمده ترین آن خانواده و سایر نهادهای ثانویه است
- زبان : از زبان به عنوان ظرف تبادل و برقراری ارتباط یاد می شود
- نظام های اعتقادی مشترک: جامعه برای برقراری نظم نیاز به ارزشهای مشترک و مفاهیم مشترک دارد که اجرای آنها و درک آنها نیاز به مفاهیم یکسان دارد
- تقسیم کار: حرکت و پیشرفت جامعه بشری و تخصصی شدن امور نیاز به کوچک سازی و تخصصی کردن کارها دارد که تقسیم کار صورت می پذیرد.
جامعه شناسی معرفت از نگاه میشل فوکو
بحث اصلی میشل فوکو با استفاده از تئوری شبکه در ارتباط با ارتباطات و دانش عمومی مردم است که می گوید دانش عمومی عامه زمانی قابل پذیرش است که دارای تایید علمی باشد و از دانش عمومی مردم به عنوان معرفت دسته دومی یاد شده است لذا تفاوت اساسی بین دانش عامه و جامعه شناسی وجود دارد – جامعه شناسی مبنای علمی دارد اما دانش عامه بدون مبنای علمی است ودانش عامه بر مبنای علم مردم است نه علم جامعه شناسی و جامعه شناسی بر مبنای تحقیقات و مدارک است در حالی که دانش عامه بر اندیشه عمیقی مبتنی نیست ساده و دارای میزانی از قضاوت فردی است اما دیدگاههای جامعه شناسی مبتنی بر تئوری هستند که این تئوری ها دارای مطالعات عمیق و پیچیده است و جامعه شناسی سعی در عینی شدن دارد اما دانش عامه معمولا ذهنی است رویکرد جامعه شناسی زیر سئوال برد وضع موجود است اما دانش عامه تصورات غالبی دارد و مرتبط با تبیین فرد گرایانه است دیدگاه عامیانه نه دارای پایایی و است و نه اعتبار در حالی که تحقیقات جامعه شناسانه هم از پایایی و هم روایی برخوردار بوده و رفتار را تغییر می دهند دانش باعث پیشرفت انسان می شود و چیزهایی بدیهی را زیر سئوال باید برد دانش علوم انسانی منجر به بهبود نمی شود بلکه افراد را در تحلیل ها در حوزه های مختلف کمک می کند و موجب تحکیم سایر حوزه ها می شود
صورت بندی های فوکو در مورد دانایی – یکی از بحث های اصلی فوکو دانایی است (شباهت و همسانی) باز نمایی – نظام کارکردی که این گفتمان در چارچوب دانایی قابل بحث است به عنوان مثال پزشک و بیمار هنگام مراجعه بیمار به پزشک ، پزشک از دانایی و قدرت بالاتری برخوردار است نسبت به بیمار و افکار و ایده های پزشک برای بیمار قابل اجراء و حالت دستوری و اطاعت از قدرت بالاتر برخوردار است لذا مناسبت دانش و قدرت در گفتمان و شیوه برخورد آدمها با هم براساس دانایی طراحی شده است و قدرت متاثر است همه چیز و از همه چیز تاثیر می پذیرد.
ارتباط گفتمان و میل جنسی
گفتمان های سرکوب گری حول محور میل جنسی در چرخش است از این رو میل جنسی در جرگه اعمال ننگ آور مردان قلمداد می شود و از این جاست که انحراف جنسی اهمیت پیدا می کندد همانگونه که در سده هیجدهم رابطه جنسی زن و مرد در میان انبوهی از قوانین و توصیه ها به چیزی دست وپاگیر تبدیل شده بود اما گذر زمان این روند را تغییر داده است و نباید میل جنسی را چیزی ثابت و تغییر ناپذیر پنداشت و همانگونه که نگه داشتن جانب اعتدال در رفتار جنسی و مهار شهوات اموری مهم تلقی می شود نقش بیشتری می تواند در کنترل فساد اخلاقی داشته باشد و باعث حرکت فرد به سمت اخلاقیات شود.
تغییرات سده نوزدهم منجر به تغییر هویت و گرایش ها جنسی شد و ساختار میل جنسی حول سه محور دانش های راجع به رفتار جنسی – نظامهای قدرت سامان دهی میل جنسی – شکل هایی که افراد را در قالب میل جنسی قرار می دهد سازماندهی شد و این محورها منجر به تشکیل شبکه هایی گفتگوی میل جنسی گردید و پاسخ های جنسی شکل گرفت اما روابط میان مردان و زنان هنوز در غالب های مفاهیم قدرت نابرابر می چرخد و زنان از همسران خود تمکین می کنند و این تناقص ها منجر به دگرجنسی شده است که گفتمان هایی حاکم را دچار تغییر نموده است و در برخی موارد به خشونت های جنسی نیز مبدل می شود. هویت افراد در بطن همین گفتگوها شکل می گیرد لذا هرجا که میلی درکار باشد رابطه قدرت نیز در آنجا قبلا خیمه زده است پس نباید به دنبال میلی بگردیم که فراتر از میل دست یابی به قدرت باشد .
ماکس شلر
- شلر با اندیشه پدیدار شناسی کار خود را شروع کرد و با این نکته که هر انسانی باید آن جوهر و ارزشهای دورنی را دریابد زیرا این ارزشها از بن و ریشه با جهان بینی متفاوت هستند از نگاه دیگر جامعه شناسی با شعور جمعی سرکار دارد که این شعور جمعی تولید نخبگان جامعه است که به آن قشر منتخب گویند و معرفت شعور جمعی است توسط نخبگان تولید می شود و این معرفت طرز تلقی از وضعیت مناسبات کارکردی بین شناخت و جامعه است که در این شناخت نقطه شروع جامعه است و از آن دو نوع معرفت نشات می گیرد
- نظام ارزش ها منافع ، علایق و نیازهای اجتماعی 2- از زمینه و خاستگاه اجتماعی فکر آغاز می شود که چگونه وضع اجتماعی می تواند یک اندیشه خاص را تولید و پرورش دهد و این اندیشه از مانهایم قرض گرفته است
- شناخت انسانی در زمینه خاص رخ می هد و زمینه فرهنگی خاص است لذا زمینه های واقعی اندیشه ها هستند نه خود اندیشه ها که متاثر از زمینه های اجتماعی فرهنگی است که این اندیشه ها بالقوه به اندیشه تبدیل می شود مانند آب پشت سد که جامعه نقش سد را دارد و آب به عنوان این اندیشه هست که می تواندبه نیروی برق یا طوفان تبدیل شود و افکار در جامعه نیز به همین شکل در ساختار اجتماعی عمل کرده و هدایت اندیشه ها را به سمت خاصی سوق می دهند
- از دید شلر علم فرد نسبی است نسبت به داشته ها و دانش قبلی وی و معنا و محتوای اصلی اندیشه مستقل و تابع قوانین جداگانه است و مرهون گروهی است که اندیشه را ایجاد می کنند. و جامعه برای وجود افکار عامل اصلی است ولی در ایجاد این افکار نقشی ندارد و فکر روح انسانی در اعصار تاریخی بوده و ترکیبات خاصی ظاهر شده و در نهاد همه تفکر است که این تفکر تجلی عقل و حقیقت ارزش مطلق را بوجود می آورد و این ارزش منجر به مناسبات اجتماعی از طریق امکانات گزینشی خاص و آن و نیز منجر به کشف حقیقت می شود
- ذهن فقط کیفت خاص محتوایی را تعین می بخشد که این کیفت ها در عوامل آرمانی و عوامل واقعی جای داده می شود که عوامل آرمانی همان ایده آلیسم و عوامل واقعی همان رئالیسم است که این عوامل به شعور جمعی و روح جمعی تبدیل می شوند و در این مقوله معرفت به شعور جمعی تبدیل می شود و معرفت تولیدی اینگونه ای توسط نخبگان بروز می نماید اما این روح جمعی یک دانش پیشن است که تاثیر بر قشر مسلط ندارد
- دانش و معارف از راس جامعه به دورن جامعه سرازیر می شوند و نخبگان در راس این هرم هستند که این سرازیر شدن منجر به سرایت علوم به پایین و تکامل آن می شود و نقش جامعه نسبت به آگاهی دادن یا ندادن با انتخاب صورت می پذیرد یعنی مناسبات اجتماعی در شرایط معین فکر را به سمت جریان های ذهنی هدایت می کنند شرایط محتوایی و شناختی تنها قادرند به ارتباط بین موقعیت های معرفتی دست یابند.
معرفت از دیدگاه مانهایم
رویکرد اصلی مانهایم در معرفت رویکردی مارکسیمی است بحث اصلی او درباره رابطه میان اندیشه انسان و متن اجتماعی حکایت دارد و هدف از پرداختن به مسائل سیاسی و نظامی تحلیل مارکسیتی ایدئولوژی و برداشتن نقاب از چهره بروزوایی در نظام سرمایه داری است و جایگاه آدمها در نظام اجتماعی بستگی به اندیشه آنها دارد و این اندیشه است که به قشرها و جایگاه آنان ارتباط برقرار می کند از دیدگاه وی معرفت مطالعه اثرات ایده های قالب بر جامعه است و مطالعه اندیشه واثرات غالب و سئوالات خاصی که محدودیت ها و عوامل موثر بر زندی را مشخص می کند
ادامه دهنده جامعه شناسی مارکس است به عقیده وی پرولتاریا و بروژوایی نظام های اعتقادی متفاوتی هستند و تضاد اجتماعی از متن سرچشمه می گیرد که منبعث از تفاوت در جایگاهها و نقش های افراد است همانگونه که در کتاب اتوپیا و ایدولوژی به بحث این تفاوت ها می پردازد که نه عین درست می گوید و نه ذهن بلکه هر دو دخیل هستند ونسبی گرا هستند یعنی هر معرفتی زمانی درست و زمانی ندارست است که نسبی گرایی عقاید نو کهنه را ترکیب می کند لذا اگر نسبی گرایی را قبول نکنیم باید دنبال قانون ثابت وکلی بگردیم
در تحقیقات پدیدار شناسی به دو بحث معنا و جهان بینی اشاره دارد چیزی را باید شناخت که با معنای آن قابل تغییر و تفسیر باشد لذا عوامل ایدولوژیکی پدیده های روانشناختی را می توانند در خرده ساختارها بوجود آورند و سایر حوزه ها را تحت تاثیر قرار دهند
کوشش مانهایم تغییر ابزار کلی تحلیل از عناصر تحلیل همچون مارکسیسم بود و عقیده داشت که افکار و آرا متاثر از شررایط اجتماعی و تاریخی جامعه است که در آن ظاهر گشته اند و هر به جامعه تفکری خاص منسوب است و در همان جامعه نقش بازی می کند و جهان بینی او تحت تاثیر همان شرایط است و به نظر او جامعه شناسی معرفت مشروط سازی اندیشه به شرایط اجتماعی بستگی دارد و طبقه مسلط ایدئولوژی را می پذیرد و ایدئولوژی طبقه حاکم امکان بروز تغییر را نمی دهد لذا طبقه تحت سلطه انگیزه تغییر دارد در این بحث روشنفکران یک طبقه یکپارچه نیستند و باید در برابر نیروی تباه کننده آرمانهای جامعه به مقابله برخیزند لذا نقطه عزیمت ایدئولوژی وی از مارکس نشات گرفته است از دیدگاه وی عامل تعین فکر اقتصادی نیست بلکه عوامل زیستی نیز دخیل هستند و محصول نهایی جامعه شناسی معرفت باید راهنمای علمی زندگی سیاسی باشد.
از دیدگاه وی 5جهان بینی در دوران جدید اشاره دارد- اندیشه بوروکراتیک- اندیشه محاطفه کاری- اندیشه بروژوایی لیبرال- اندیشه دموکراتیک- اندیشه سوسیالیتسی- اندیشه کمونیستی و فاشیستمی و روشنفکران جدید تنها گروهی هستند که مسئول اجرای عمل تلفیق این جهان هستتند و اعضاء براساس شایستگی انتخاب می شوند نه وابستگی به بخشی خاص
وظیفه جامعه شناسی معرفت نباید فقط در صدد بررسی تحریف های ناشی از تلاشهای آگاهانه برای فریب باشد بلکه باید شیوه های متعددی که ساختارهای روانی اندر تحقیقات پدیدار شناسی به دو بحث معنا و جهان بینی اشاره دارد چیزی را باید شناخت که با معنای آن قابل تغییر و تفسیر باشد لذا عوامل ایدولوژیکی پدیده های روانشناختی را می توانند در خرده ساختارها بوجود آورند و سایر حوزه ها را تحت تاثیر قرار دهند
کوشش مانهایم تغییر ابزار کلی تحلیل از عناصر تحلیل همچون مارکسیسم بود و عقیده داشت که افکار و آرا متاثر از شررایط اجتماعی و تاریخی جامعه است که در آن ظاهر گشته اند و هر به جامعه تفکری خاص منسوب است و در همان جامعه نقش بازی می کند و جهان بینی او تحت تاثیر همان شرایط است و به نظر او جامعه شناسی معرفت مشروط سازی اندیشه به شرایط اجتماعی بستگی دارد و طبقه مسلط ایدئولوژی را می پذیرد و ایدئولوژی طبقه حاکم امکان بروز تغییر را نمی دهد لذا طبقه تحت سلطه انگیزه تغییر دارد در این بحث روشنفکران یک طبقه یکپارچه نیستند و باید در برابر نیروی تباه کننده آرمانهای جامعه به مقابله برخیزند لذا نقطه عزیمت ایدئولوژی وی از مارکس نشات گرفته است از دیدگاه وی عامل تعین فکر اقتصادی نیست بلکه عوامل زیستی نیز دخیل هستند و محصول نهایی جامعه شناسی معرفت باید راهنمای علمی زندگی سیاسی باشد.
از دیدگاه وی 5جهان بینی در دوران جدید اشاره دارد- اندیشه بوروکراتیک- اندیشه محاطفه کاری- اندیشه بروژوایی لیبرال- اندیشه دموکراتیک- اندیشه سوسیالیتسی- اندیشه کمونیستی و فاشیستمی و روشنفکران جدید تنها گروهی هستند که مسئول اجرای عمل تلفیق این جهان هستتند و اعضاء براساس شایستگی انتخاب می شوند نه وابستگی به بخشی خاص
وظیفه جامعه شناسی معرفت نباید فقط در صدد بررسی تحریف های ناشی از تلاشهای آگاهانه برای فریب باشد بلکه باید شیوه های متعددی که ساختارهای روانی انسانی به نحو اجتناب ناپذیری در بستر تاریخی و اجتماعی شکل گرفته و به عنوان مفهوم کلی ایدئولوژی است را ساخته و پرداخته کند.
مانهایم در ادامه مطالعاتش در حوزه علوم اجتماعی از ماکس شلر و مارکس تاثیر پذیرفت سانی به نحو اجتناب ناپذیری در بستر تاریخی و اجتماعی شکل گرفته و به عنوان مفهوم کلی ایدئولوژی است را ساخته و پرداخته کند.
مانهایم در ادامه مطالعاتش در حوزه علوم اجتماعی از ماکس شلر و مارکس تاثیر پذیرفت
دیدگاه معرفتی دورکیم
از نگاه مانهایم اصل بر این است که مقولات اندیشه انسان از زندگی اجتماعی سرچشمه می گیرد و طبقات زمانی و مکانی شکل می گیرند از لحاظ معرفتی تحت تاثیر کانت قرار گرفته است یا به نوعی ایده آلیست است در این تعریف زمان و مکان دو مفهوم انتقال دهنده معرفت هستند که در ساختن مفاهیمی که خود اندیشه از آنها ساخته می شود مکان و زمان نقشی اساسی دارد
از دیدگاه وی همه چیز در مسائل بیرونی است و متغیرهای معرفتی اجتماعی هستند و معرفت را همین متغیرها تعیین می کنند و اندیشه های معرفتی جهانی هستند و مختص یک جامعه خاص نیست لذا دانش گذشتگان زیر پایه دانش آیندگان است و نظریه های جدید بر روی نظریه های قدیمی استوار شده است و غایت شناسی عامل شکل گیری جامعه است و معرفت پدیده ای جهان شمول است تحلیل دورکیم کارکرگرایی (پوزتیوستیی ) و براساس واقعیت است یعنی درک تجربه از مسائل پایه گذاری شده و پدیده های اجتماعی می توانند از بیرون پدیده ها را تحت تاثیر قرار دهند و نظم اجتماعی ویکپارچگی را علت همبستگی می داند که این همبستگی رابطه طولی دارد که خود نیاز به اراده جمعی دارد و به قاعده علمی بر نمی گردد
نظم اجتماعی اهمیت نظم پدیده های طبیعی را تقلیل داده است و بر این اساس نمایش های جمعی در سطح جامعه از بیرون به آدم ها تحمیل می شود و مردم در برخی موارد مجبورند براساس اخلاقیات جامعه عمل کنند و به یک نوع جبر اجتماعی تن دهند لذا در نمایش اجتماعی، اقتدار اخلاقی ضرورت دارد که این اخلاق منجر به نظم اجتماعی می شود
بین معرفت و وجدان جمعی و روح جمعی و اقتدار و اخلاق منبعث شده از معرفت جامعه است و اخلاق را وارد علم و حیطه اجتماعی می کند لذا تغییر شغل و اندیشه و ارتباط آنها با شیوه های فکر کردن و کسانی که فکر می کنند نیز ارتباط پیدا می کند به عنوان مثال کسانی که با سیستم اخلاقی پولی ارتباط دارند همه چیز را از دریچه پول می بینند
منشاء اخلاقیات اجتماعی دورکیم ارزشهای اجتماعی مذهب و مقولات فکر واشکال نمایه های جمعی است و جامعه چیزی بیش از مجموعه افراد که نمادها و ارشها ساخته شده نیست لذا توجه به نمادها و درک آنها از جهان مادی و اشیاء پیرامون ناشی از ساختار جامعه است .
جامعه شناسی معرفت از نگاه هگل
هگل معتقد است که معرفت از شناخت خویشتن شروع می شود و اگر به شناخت از خود دست یابیم به تناقضاتی در آگاهی دست خواهیم یافت و ادم ها در مسیر شناخت خودشان را با تنش ها وفق می دهند و تغییر پذیری را قبول دارند مقولات شناختی به عنوان دانش موقت است و در رمز موفقیت و پیشرفت همین موقتی بودن است
کار جامعه شناسی معرفت این است که عوامل اجتماعی بر دانش و زندگی تاثیر می گذارد و بنیان های اجتماعی فرهنگی را تحت تاثیر قرار می دهد مارکس و مارکوزه نیز تحت تاثیر هگل بودند
یکی از بحث های اصلی هگل پدیدار شناسی است : پدیدار شناسی مطالعه پدیده ها در جهان روزمره است این پدیده ها در سطح فرد و زندگی به عنوان رفتار آدمیان بعد از مرگ نزدیکان یا موارد مشابه تولید می شود که می تواند به تولید یک رابطه دیالتیکی بین علم و ذهن برقرار نماید که جنبه های از پدیدار شناسی را شناسایی می کند که بین ذهن و عین تفاوت قائل است اما هر دو (عین و ذهن)به درک پدیده ها کمک می نمایند و وقتی پدیده ای را مطالعه می کنیم به جنبه هایی از آگاهی بر می خوریم که این آگاهی به خود آگاهی تبدیل شود و موجب ارتباط بین ذهن و پدیده می شود و برخی از پدیده ها قابل فهم نیستند و نیاز به جامعه نگری و کل نگری نسبت به آنها داریم مثل پدیده ستاره شناسی که کهکهشان را یک مقوله فرض می نمایند و ذهن ما شناختی نسبت به عوامل موجب در یک کهکهشان دوردست ندارد فقط کلیتی از آن هست که دارای روح عینی و قابل مشاهده است این روح عینی به دانش عینی و فرهنگ تبدیل می شود و روح روشنفکری ساختار شناخت در جامعه را هدایت می کند و همه اینها در بستر تاریخی روی می دهد لذا بستر تاریخی و محدویت های آن نیاز به نقد دارد
جامعه شناسی معرفت از نگاه مرتون
به جامعه شناسی معرفت دیدگاهی کارکردی دارد مرتون به مطالعه دانش و ارتباط آن با جامعه تاکید دارد و فرآینده های توسعه دانش و عوامل تاثیر گذار بر آن از طرفی خود دانش هم تاثیر گذار است و از دانش به عنوان یک متعین اجتماعی که برای معرفت در نظر گرفته می شود و دارای ساختار گرایی است که این ساختارگرایی به ساختار جامعه و معرفت می پردازد در بحث متعین های اجتماعی به نقش و طبقات اجتماعی و شرایط تاریخی حاکم بر بنیان های معرفت و عوامل تاثیر گذار بر ان پرداخته است
ارزشهای حاکم بر جامعه و ساختار ها بسیار مهم هستند از جمله کنش ها تاثیر زیادی بر معرفت دارند و تاثیر سازمانهای اجتماعی بر معرفت که ساختاری فرهنگی واجتماعی است بیش از سایر حوزه ها متاثر است اما این ساختار اجتماعی باید در بعد معرفتی کلان دیده شود و سطح تحلیل آن عام است که منظور از عام در این سطح تحلیل نهادها ، گروهها و بنیان های ذهنی است
از ایدئولوژی به عنوان یک ساختار کلان فرهنگی یاد می شود زیرا دانش در جامعه ایدئولوژیک یک سمت خاصی دارد که سران حکومت ایدئولوژیک مد نظر دارند و این ساختار در راستای آن اهداف حرکت می کند در حالی که جامه سرمایه داری نقشی در فرآیندهای اجتماعی ندارند و معرفت های متعدد ظاهر می شوند و کارکرد معرفت ها در جهت نظم دهی اجتماعی است و نهادینه کردن دانش زمانی که ساختار اجتماعی نسبت به معرفت برخوردی نهادی داشته باشد و دانش یک نهاد باشد تاثیرگذار است و کار این نهاد دانش تولید علم باشد اما در ساختارهای ایدئولوژیک دانش و هدایت آن در دست قدرت و ساختار ایدئولوژیک است تا تولید علم و ساختار آن نیز بر معرفت تولیدی تاثیر زیاد دارد و دانش محصول ساختار اجتماعی فرهنگی است که معرفت از آن نشات می گیرد.
جامعه شناسی معرفت از نگاه مارکس
مارکس در پدیدار شناسی معتقد است که ماده نیروی محرک تاریخ است که این ماده شامل همه چیز قابل رویت و غیر رویت می شود و این اندیشه با زیر سئوال برد چرایی پدیده ها و علت ظهور برخی از آنها به ظهور اندیشه و بررسی آن پرداخته اند و اندیشه مبنای تفکر چرایی آنها است
انسان تاریخ خودشان را می سازند اما نه به گونه ای که دوست دارند و تحت شرایطی هستند بلکه متاثر از شرایط اقتصادی اجتماعی است و رابطه تعیین کنندگی بین زندگی و آگاهی وجود دارد و زندگی آگاهی را تعین می بخشد این آگاهی نیست که هستی اشیاء و اندیشه ها را تولید می کند بلکه هستی اجتماعی است که آگاهی را تعین می بخشد.
مارکس با پیروی از هگل و فلسفه انتقادی او درصدد برآمد که میان فلسفه و افکار و ساخت اجتماعی که زمینه پیدایش افکار هستند ارتباط برقرار نماید و نظام های از عقاید که به پایگاههای اجتماعی و طبقاتی می رسد ارتباط برقرار نماید ونسبی بودن عقاید را به اثبات برساند و اندیشه افراد به نقش هایی که دارند و طبقاتی که دارند بستگی دارد و جدا کردن افکار طبقه حاکم از سایر افکار اشتباه است و افکار باید اوضاع اجتماعی و زندگی تاریخی را مورد تحلیل قرار دهد (افکار وقایع در جامعه سال 88 به عنوان خروش مردمی برداشت سال 89 به عنوان طبقه حاکم از آن ف ت ن ه نام می برد)و افکار به طور منظم بر حسب کارکرد و ارتباط ساختن نقش ها و موقعیت ها قابل توضیح هستند و هستی اجتماعی افراد منجر به تولید آگاهی می شود لذا تولید فکری با تولید مادی ارتباط دارند و افکار مسلط همواره افکار طبقه حاکم است که درون جامعه رسوخ پیدا می کند و افراد خاص همیشه بنا شرایط و منافع طبقه حاکم فکر نمی کنند اما طبقات مردم همیشه تحت تاثیر طبقه خود هستند و ساختار اقتصادی می توانند به عنوان یک روساختار که تاثیر بر زیرساختاری همچون فکر نقش بازی نماید لذا تغییر روساختار افراد و موقعیت های اقتصادی آنها بر روی ساختار فکری نیز تاثیر می گذارد مسائل اقتصادی در زیرساختارها نیز تاثیر می گذارد و منجر به تولید ایده های مسلط بر رفتار و طبقه تاثیر گذار می شود
آری ما آمدیم تا باور کنیم همدیگر را که می شود و می توان راه و منش جلال آل احمد ها را گرفت و به سرانجام رساند ما هم می توانیم در جامعه شناسی حرفی جدید از جامعه نوین داشته باشیم اگر بخواهیم!